برادرم از پله ها پایین آمد و به سمت آشپزخانه گام برداشت.عجله داشت و اگر
متر میزدی مطمئن می شدی که هر قدم نیم متر جلویش می برد.فوری رفت پشت اجاق
گاز و قوری و کتری را برداشت و روی اوپن گذاشت و رفت استکان قرمز رنگش را-
که هدیه ای از "رفیقش" بود- برداشت و آن را هم آورد و در کار ریختن چای از
قوری به استکان شد:
"این گوگل باز عجب چیزیست فرهاد!واقعا دستشان درد نکند.چه کاربردهایی دارد لامذهب!"
این
قضیه بر می گردد به چند ماه پیش و احتمالا اردیبهشت ماه بود و من به شدت
درگیر کنکور بودم.روی مبل نشسته بودم و چیزی حفظی را می خواندم.انگار که
یک زنگ تفریحی برایم پیش آمده باشد کتاب را به
کناری انداختم و پرسیدم:
"مثلا؟"
انتظار این سوال را داشت...مکثی کرد و در آمد که:
"آدم
ها را به هم نزدیک می کند.فرض کن من,اینجا در آستانه می توانم راحت با یکی
هم سن و سال خودم در آن سوی دنیا آشنا بشوم.همین حالا خیلی هستند که می
شناسمشان.از
تهران,زاهدان,مشهد,شیراز,کردستان و.... .با بچه های باز قرار گذاشتیم که نمایشگاه کتاب همگی برویم تهران و همدیگر را ببینیم"
اینکه
از آزادی برادرم و در بند بودن خودم به دلیل کنکور پیش رو کفری شدم به
کنار,اما از انحلال او در این سیستم دنیادور کن مجازی خوشم نیامد:
"فکر
نمی کنی زیادی توی بهرش رفته ای؟از حد که بگذرد,وقت تلف کردن می شود.به
نظر من اشتباه می کنی که به جای گوگول باز,کتاب نمی خوانی و مطالعه نمی
کنی و چیزی نمی اندوزی!"
"ول کن بابا!این چند ماه آخر زندگی ام است که بیکارم.می خواهم خوش باشم."
"اما در تو تاثیر سوء می گذارد.بعدها تاثیرش را میبینی"
.......
.............
و
این داستان در بسیاری از خانه ها مصداق دارد.شاید در جزئیات متفاوت باشد
اما هسته ی داستان همین است.هر کاری از حد که بگذرد,آثار زیانباری به
دنبال دارد.جمله ی ساده ای است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 12:45  توسط فرهاد قربانپور
|
نتیجه ی کنکور اومد:
6173 منطقه 3 زیرگروه اول
خیلی بده نه؟!میدونم.
نهایتش فکر می کردم 3000 بشم.ولی حیف.هنوزم اعصابم خورده که
انگلیسی فقط 57 درصد زدم و زیست 44 درصد!!بخدا اگه انگلیسی 20 درصد و زیست
10 درصد بالاتر زده بودم الان حتما یه چیز خیلی خوب قبول میشدم.ولی...
اتاق عمل یا هوشبری و... قبول میشم اما اینا کجا و علوم
آزمایشگاهی کجا!احتمال قبول شدنم تو علوم آزمایشگاهی باتوجه به افزایش
گنجایش دانشگاه ها وجود داره اما زیاد نیست.
هه!رفتم تو سایت گزینه ی دو انتخاب رشته ی مجازی کردم.میگه
حتی احتمال داره دانشگاه علوم پزشکی تهران, دکترای حرفه ای قبول شم!!حرف
میزنه ها واسه خودش.
خانواده میگه اگه رشته ی خوب نشد یه سال دیگه بمونم.حتی اتاق
عمل یا هوشبری یا رادیولوژی و .... هم نه!ولی اینا هم بد نیستن.تازه شاید
بهتر از اینا هم قبول شم.حالا ببینم چی میشه
مامانم که انقلابی فکر می کنه...قبل از اعلام نتیجه همش
میگفت:"بسه...هرچی قبول شدی برو.سال دیگه نمیتونی بخونی..." و دقیقا اون
شبی که نتیجه رو گرفتم و گفتم که اونطور که میخ وام نشد,مامانم یه دفه
گفت:"خب دیگه فکرشو نکن...بشین یه سال دیگه بخون...ولی امسال باید قید همه
چیزو بزنی و بشینی پای کتابات....."اون شب اشکم در اومد.بابا هم که من رو
با رتبه ی اول کنکور مقایسه میکنه. بخدا راستی میگم.هرچی می گم آخه پدر
من,اونا شرایطشون خیییییییییلی فرق داره,توی شهر بزرگ هستن,پیش طراح های
کنکور کلاس میرن,همه ی معلم هاشون از مهد کودک تا آخر بی اندازه خوبن. و
هزار چیز دیگه. مثل ما نیستن که مثلا معلم ادبیاتمون شکوه(به معنای عظمت و
بزرگی) رو شکوه(به معنای گلایه و دلگیری) بخونه و متن کتاب رو همونطوری
اشتباه معنی کنه.و تازه همین معلم بیاد معلم نمونه هم بشه!پدر,به عنوان یک
دیپلمه ی نظام قدیم که معلمی بازنشسته بیش نیست, از من زیاد انتظار داره.
ولی فکر کنم همین امسال یه چیز خوب قبول میشم و میرم...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 15:12  توسط فرهاد قربانپور
|
پیش چشمانت
زندگی معنای دیگر می دهد انگار
بی مروت,مثل تریاک و کراکی...
ای تو پوچی آور من....دست از خانه کردن در تنم بردار...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 21:52  توسط فرهاد قربانپور
|
شاید به جای تنفر باید به زندگی عشق ورزید.شاید هدف زندگی
در درونش است.یعنی آرزو ها و به عبارت کامل تر,زیستن.
گفتن اینکه چرا دو دوتا می شود چهارتا و پنج تا نمی شود چه
معنایی دارد وقتی بدانیم:دو دو تا می شود چهارتا تا ما از دانستن این موضوع-مسئله
و جوابش- لذت ببریم و این نیروی محرکه ای بشود برای ادامه ی زیست.درست مانند-و
البته خیلی جذابتر و گسترده تر از- حل مسئله ی ریاضیات و هندسه در دوره ی کنکور.
شاید هم دیگر به این موضوع فکر نکنم که "زندگی با
قوانین مشغول کننده ای که خودمان برایش وضع کرده ایم و می تواند نباشد,پر
شده" و عوضش به این بیندیشم که "این قوانینی که ما برای خودمان وضع کرده
ایم عجب زیباست...!اینکه اگر به دختری متلک بیندازی,فحش می خوری و اگر مودبانه
درخواستی کنی,فحش نمی خوری.اینکه باید حواسمان باشد وقتی شیر را میجوشانیم-برای
درست کردن قهوه- شیر سر نرود.اینکه اگر درس بخوانیم بزرگ می شویم واگر زیاد بخوریم
چاق می شویم و اگر پای صحبت بزرگان بنشینیم قوه ی تفکرمان ورزش می کند و اگر
حقیقتا عاشق بشویم باید زن بگیریم و شوهر کنیم و اگر در فصل تابستان کچل کنیم کمتر
عرق می کنیم و البته اینکه زنها کچل نمی کنند و اگر بدنسازی کار کنیم,خوش هیکل می
شویم...
چیزهای زیادی در زندگی هست و فقط نمی خواهیم آنها را
ببینیم.
آری برادر عزیز,فرشید جان.
نیمه شب اینها به یکباره وارد دستگاه تفکرم شدند و شاید در
اتاق بغل دستی به این فکر کرده باشی که چرا مهتابی اتاق فرهاد روشن شده!یعنی اگر
نیمه شب مهتابی اتاقم را روشن کنم برای تو غیرعادی است....می بینی که این هم خودش
یک قانون است, و چه زیباست!
به گمانم اگر انسان عاشق زندگی شود زندگی هم عاشق او می
شود.و کار خدا شاید همین است.اصلا خدا همین است...
پنج شنبه شب
ساعت 2:28
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 11:40  توسط فرهاد قربانپور
|
سلام
خیلی شرمنده از اینکه زودتر نیومدم.راستش تلفنمون قطه.درسته ای دی اس ال داریم ولی بالاخره یه تلفنی باید باشه که اینترنتو یه جورایی ساپورت کنه دیگه...
کنکور؟خوب بود.به غیر از فیزیک و ریاضی و زمین بقیه رو بالای ۵۵ درصد زدم.ریاضی و فیزیک حداقل ۱۰ و زمین هم که....
بخدا فیزیکش در حد خدا بود.خیلی سخت بود لامذهب.۱۵ تا از سوالاش فقط شکل بود.مننم تا شکل می بینم حالم یه طوری میشه.ریاضی هم مثلا ماتریس هیچ نداده بودن.سخت بود دیگه...
فکر کنم چیز خوب قبول میشم.
البته کنکور آزاد هم مونده ها.ولی انتخاب اولم پزشکیه.قبول میشم ولی کی می خواد پولشو بده؟!!!
و اینکه دیگه هستم و میام مطالب جدید میذارم و مطالب جدیدتونو می خونم.اونایی که نخوندم شرمنده دیگه...
راستی اگه یه دختری(اگه پسر باشین...اگه دختری برعکسش کن) نصفه شب واست میس بزنه یعنی چی؟!!!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 11:26  توسط فرهاد قربانپور
|
با توجه به اینکه:
عيسی سحرخيز در تماسی از زندان با خانواده خود از اعتصاب غذای جعفر پناهی اظهار
نگرانی شديد کرد. وی از زندان رجايیشهر پيامی را برای جعفر پناهی فرستاد. سحرخيز
نوشت: "اعتصاب غذا را بشکن تا شاهدی باشی گويا از آنچه بر اين ملت راندند. نسل
آينده تو را لازم دارند تا بدانند بعد از انتخابات چه بر سر مردم آوردند، در
زندانها چه گذشت و مردان و زنان آزاده برای چه در زندانهای جهل و زور و ستم
مقاومت کردند، تا نسل آينده قدر آزادی را بداند و خونهايی که برای آن ريخته شد را
فراموش نکند."
من هم با آقای سحرخیز موافقم.پناهی باید زنده بماند و فریادهای
آزادیخواهان ایرانی را به گوش جهان برساند.کدام جنبش را در طول تاریخ و در
گستره ی جهان می شناسید که تا این حد فراگیر و همه جانبه باشد؟!حال آنکه
پس از ظهور این جنبش,چپ و راست,اصلاح طلبان رادیکال و میانه رو(و حتی
تعدادی از بنیادگرایان ناراضی),معتقد و مخالف نظام,سکولار,مذهبی,همه و همه
کنار هم قرار گرفته اند و فریاد آزادی خواهی سر می دهند.چرا که آزادی را
همه می خواهند.
این جنبش جاودانه می شود.چرا که حامیانش فقط میلیون ها ایرانی نیستند...میلیاردها زمینی هستند.
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 14:19  توسط فرهاد قربانپور
|
امان از دست این نسل اولی ها!
مذهبی مجازن اونم بی دلیل.این موضوع توی زنها بیشتر رایجه.خب به هر حال مردا بیرونی ترن و کلا وقت و حال نماز خوندن و تسبیح زدن و ذکر گفتن و قرآن ختم کردنو ندارن.
اگه دقت کرده باشی این نسل اولی ها انگاری از روی راحت طلبی دوست ندارن که درباره ی وجود خدا و حقانیت اسلام و ... فکر کنن.رو این حساب همه ی بزرگان دینی رو خوب می دونن و اصلا دوس ندارن به این فکر کنن که مثلا شاااااید این ۷۲ تنی که میگن اغراقه و در واقع بیشتر از ۷۲ تن بودن.
اما با این حال بعضی وقتا که اعصابشون خیلی خورد میشه به زمین و زمان فحش میدن.در حالت عادی اعتقاد دارن که خدا داره ما رو آزمایش میکنه و وقتی عصبانی میشن میگن:دیگه خدا هم گنشو درآورده...آزمایش یک سال,دو سال,ده سال,بیست سال بسه دیگه!باید یه ذره هم ملاحظمونو بکنه و هوامونو داشته باشه که بتونیم فقط زندگی کنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:6  توسط فرهاد قربانپور
|
امروز رفتم کارنامه ی آزمونو بگیرم.کچل کردم دیگه.از
شانس بد تو خیابون پر دختر بود.چه اونایی که فقط سانتی مانتال بودن و آدم
با دیدنشون یه طوری میشه و چه اونایی که چندبار هم باهاشون لاس زده
بودم(لاس کلمه ی بدیه؟!دیگه کلمه ای پیدا نکردم که مفهومو برسونه.اگه بده
ببخشید).آس ها همه اومده بودن بیرون.منم کجل...
اصلا خوب نبود.سرما
خوردم یه کلاه هم گذاشته بودم پیرمردی.آخه هرجا رو تو خونه گشتم بهترش
نبود.واقعا مو چه چیز مهمیه.با مو خیلی خوشکل تر بودم.هی جوونی یادت بخیر
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:2  توسط فرهاد قربانپور
|
آخرش کچل کردم!ماشین 16.جالبش اینه که تا حالا نمی دونستم اصلا این که میگن ماشین 4 یا 8 یا 16 یعنی چی!شمام نمی دونین؟!مثلا ماشین 16 یعنی هر تار مو 16 میلی مترش باقی میمونه و بقیش قیچی میشه
راستشو بخواین خیلی وقت بود که تو فکرش بودم.اما دیگه زمستونو و برف و بوران و سیل های بهاری(!)شمال و غیره نذاشتن.به هر حال امروز رفتم و خیلی راحت و خوشکل کچل کردم.دیگه نه پشت مویی و نه ژلی.نه تیپی و نه کلاسی...
حموم که رفتم خواستم دست بکشم لای موهام که یادم اومد کچل شدم.ولی تجربه ی جالبیه.سرمو که میذارم رو دیوار واسه خودش راه میره.دمش گرم!این قد حال میده!!!ولی با این حال غلط بکنم اگه یه بار دیگه کچل کنم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 14:14  توسط فرهاد قربانپور
|
خب "جی"و "اس"به ترتیب حروف اول خانوادگی و پس خانوادگیمن!
همچین بدم نیستا.چند ماه پیش فکر می کردم این وبلاگ اسمش یه طوریه که مثلا 20 سال دیگه که آدم بزرگی شدم ضایست اگه آدرسشو به دانشجوهام یا آشنایان بدم.این بود که ترکش کردم و آلاخون والاخون شدم.اما دمش گرم!هیچی بهتر از "فرهاد جی اس" نمیشه.خوبه بابا!
فقط اینکه یه کم باید سر و سامونش بدم.بخصوص توی لینک ها.خیلیاشون دیگه وجود خارجی ندارن.خیلی هم نیازمند به نظرات شما هستم.پس حتما انتقاد کنین.
ممنون یا به قول داداشم:سپاسگزارم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 14:6  توسط فرهاد قربانپور
|